|
کلـــبــــــــــــــــه ی تنهـــــایی... |
عاشق شعرای سید مهدی موسوی عزیزم... مخصوصا شعری که در ادامه براتون میذارم. بدجوری این شعر حرفای دل این روزای منه...! شما رو دعوت می کنم به خوندنش:
همه ی زندگیمون درد همه ی زندگیمون غم جلوی آینه نشستم وسط فکرای درهم واسه چی ادامه میدم ؟ نمی دونم یا نمی گم دیگه هیچ فرقی نداره بغل ِ تو با جهنم جلوی آینه نشستم خوابم و بیدارم انگار پشت سر کابوس رفتن روبروم دیواره دیوار پشت سر حلقه ی آتیش روبروم یه حلقه ی دار غم ِ اولین سلام و آخرین خدانگهدار خسته ام ، یه تیکه سنگم خالی ام ، یه تیکه چوبم مثه یه قایق ِ متروک توی دریای جنوبم جلوی آینه نشستم به نبودن مشت می کوبم دارم از توو پاره می شم به همه می گم که خوبم! با تو سر تا پا گناهم همه چی گندم و سیبه هوا بدجور سرده انگار دستای همه توو جیبه باغمون گل داده اما هر درختش یه صلیبه ماهیه بیرون از آبم حالم این روزا عجیبه جلوی آینه نشستم بی سوالم ، بی جوابم نه چشام وا میشه از اشک نه می تونم که بخوابم مثه گنجشک توی طوفان مثه فریاد زیر آبم مثه آشفته ی موهات مثه چشم تو خرابم داشتی انگاری می ترکید درد دنیا توو سرم بود منو توو هوا رها کرد هر کسی بال و پرم بود روزای بدم که رفتن وقت روز بدترم بود این شبانه ، این ترانه گریه های آخرم بود
از : سید مهدی موسوی [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 22:27 ] [ احمد ]
![]() از این چشم که خوابامو تعبیر کرد
از این دل که یک روز یک جا گیر کرد از این پا که وقتی رسید دیر کرد خسته ام خسته ام از این کوچه ی خاطرات و سکوت از احساس این فاجعه تا سکوت از این آینه چهره ی روبروت خسته ام خسته ام خسته ام از آسمون از زمین آدما من تو را دارم اینجا فقط ای خدا خسته از بغضی که مانده باز تو گلوم دفتر زندگیم بسته شد نا تموم مث من کسی توی دنیا نبود کسی شاید اینجوری تنها نبود دلم از غم لحظه ها می گرفت از این روزگاری که با ما نبود خسته ام منو بی خودت راهی قصه کردی دل عاشقم را پر از غصه کردی کسی حرف این خسته را گوش نکرد دلم این شکستو فراموش نکرد خسته ام از آسمون از زمین آدما من تو را دارم اینجا فقط ای خدا خسته از بغضی که مانده باز تو گلوم دفتر زندگیم بسته شد نا تموم... [ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 0:11 ] [ احمد ]
اگرچه عشق به یک عمرغم نمی ارزد دلم شکسته ، تنم مثل بید می لرزد سرود مرگ در امواج مغز من پیچید همان شبی که دل تو به سیم آخر زد! کبوتری که همه عمر یاورش بودم درست از وسط دست های من پر زد و گفتم : آه ! خدایا چقدر تنهایم خدا شنید ، از آن روز غم به من سر زد ! ببین چگونه بگویم که دوستت دارم ؟! دلش گرفت....و سیلی به گوش دختر زد میان آینه خود را به جا نمی آورد و وحشیانه به تصویر خویش خنجر زد و گریه کرد... و یک تیغ نصفه را برداشت و خواست تا که رگش... ناگهان کسی در زد !!!
سید مهدی موسوی
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 23:26 ] [ احمد ]
بیا ! بپر ! به خدا حجم آسمان کم نیست برای عشق اگر عاشقی ، زمان کم نیست! دوباره آمده ای تا دوباره گریه کنی عزیز ! ما خودمان دردهایمان کم نیست در اوج مردن و در اوج مردن و در اوج ... همین دلیل برای پرندگان کم نیست بیا و نقش بد قصّه را به عهده بگیر در این دیار غم انگیز ، قهرمان کم نیست بیا و فرق بکن ! مثل سنگ ، بی احساس اگر نگاه کنی قلب مهربان کم نیست بگو که "مریم" و "مهدی" نترس ! راحت باش وگرنه مرد جوان و زن جوان کم نیست ! بیا ! بپر ! به خودت فکر کن که می میری و ارتفاع سپید آپارتمان کم نیست ---
شاعر : سید مهدی موسوی [ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 13:19 ] [ احمد ]
دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست .......
این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟!... رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی... در جیغ جیغ گردش خفاش های پست... رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی... دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست... دارم یواش یواش که از هوش می ... روم... پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست... هی دست دست می کنی و من که مرده ام... آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست... من از...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک !... مادر یواش آمد و پهلوی من نشست !... « با احتیاط حمل شود چون شکستنی است »... یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست...!!!
(سید مهدی موسوی) [ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 23:34 ] [ احمد ]
قدردانی یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. جوان پاسخ داد: هیچ جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟ .رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟ رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،و سپس فردا صبح پیش من بیایید جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند. جوان گفت: ۱-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت. [ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 0:55 ] [ احمد ]
ملاقات با خدا ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. » مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم با عشق
( با تشكر از دوست خوبم آقا مسعود) [ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 0:37 ] [ احمد ]
متنی بسیار زیبا و خواندنی با عنوان " قلبي بزرگتر از جهان " ... و حالا او قلبش را پيدا كرده بود ، قلبي كه نامش جهان بود . جهان بزرگ بود اما او از جهان بزرگتر زيرا كه جهان را در سينه اش جا داده بود ... ادامه مطلب [ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 11:11 ] [ احمد ]
در زمان عاشق شدن 12 قسمت مختلف از مغز تحریک شده و شروع به ... ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ] [ 23:1 ] [ احمد ]
قبل از ازدواج باید بدانید ...
یکی از دلایل شکست در زندگی زناشویی این است که افراد پیش از ازدواج مکالمه طولانی و جدی با یکدیگر ندارند. در اینجا سوالاتی را مطرح کردهایم که به شما در شناخت بهتر همسر آینده تان کمک می کند. حقیقتا این سوالات کلید طلایی هستند و اگر شما و همسرتان این نکات را از یکدیگر بدانید امکان شکست در ازدواجتان کمتر خواهد بود. . . . ادامه مطلب [ دوشنبه دهم آبان 1389 ] [ 22:3 ] [ احمد ]
|
|
| [ طراحي : ايران اسکين ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |